تبليغاتX
خلوتــــــكده

داستانی کوتاه

يکي از ملوک را مرضي هولناک بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولي.

طايفه حکماي يونان اتفاق کردند که مر اين رنج را دوايي نيست،

مگر زرداب آدمي به چندين صفت موصوف.

بفرمود تا طلب کردند.

پسر دهقاني را يافتند بدان صفت که حکما گفته بودند.

ملك، پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود کرد

و قاضي فتوي داد که خون يکي از آحاد رعيت ريختن سلامت نفس پادشاه را رواست.

جلاد قصد کشتن کرد.

پسر سر سوي آسمان کرد و تبسم کرد. 

ملک پرسيد که در اين حالت چه جاي خنديدن است؟

گفت: ناز فرزندان بر پدر و مادر باشد و حکم و داوري بر قاضي برند و داد از پادشاه خواهند.

اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپردند و قاضي به کشتنم فتوي داد و پادشاه راضي شد به ريختن خونم.

در اين حال، جز خداي پناه نيست.

سلطان را از اين سخن دل به رحم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت: هلاک من اولي تر که خون بيگناهي ريختن.

سر و چشمش ببوسيد و در کنارش گرفت و نعمت بيکران داد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.

وصال با خدا

بار الها،

توجه من به مخلوقات تو سبب مي‏گردد كه از مشاهده‏ جمالت محروم بمانم؛

پس مرا در پيشگاه خويش به عبادتي بگمار كه‏ به وصال تو رساندم.

چگونه براي اثبات وجود شريفت ‏به چيزي دليل ‏آورده شود كه در هستي خود محتاج توست؟
آيا براي غير تو ظهوري‏ است كه براي تو نيست تا وجود غير، آشكاركننده جمال تو باشد؟

تو كي پنهان بوده‏اي كه براي اثبات و عيان ساختنت نياز به دليلي باشد؟

 كي دور بوده‏اي كه كاينات، در راه رسيدن به تو باشند؟
كور باد چشمي كه تو را نگاهبان خود نبيند. و چه‏ زيانبار است، معامله بنده‏اي كه از محبت تو وي را بهره‏اي نيست.

خدايا،

خواري و پستي‏ام در برابر تو هويداست و احوال من بر تو پوشيده نيست.  

وصالت را از تو مي‏طلبم و به ياري وجود شريفت، بر هستي تو گواهي مي‏دهم.

مرا با نور خود به ذات پاكت، راهنمايي فرماي و با صدق عبوديت در پيشگاهت‏ بر پاي دار.

+ نوشته شده در  ساعت 9:44 قبل از ظهر  توسط کاملـیا  | 

 

 

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط کاملـیا  | 

 

 

 

مرد جواني آخرين روزهاي دانشگاه را سپري مي كرد وبه زودي فارغ التحصيل مي شد.چندين ماه بودكه يك اتومبيل اسپورت بسيار زيبا چشمش را گرفته بود. از آنجايي كه مي دانست پدرش به راحتي قدرت خريد آن ماشين را دارد به او گفت كه داشتن اين اتومبيل همه آرزوي اوست .

با نزديك شدن يه روز فارغ التحصيلي مرد جوان دائما به دنبال علايمي حاكي از خريد ماشين بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصيلي پدر اورا به اتاق خود فرا خواند وبه اوگفت كه چقدر از داشتن چنين فرزندي به خود مي بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هديه اي را كه بسيار زيبا پيچيده بود به دست او داد. مرد جوان كنجكاو والبته با نوعي احساس نا اميدي هديه را كه يك انجيل جلد چرمي دوست داشتني بود باز كرد . با ديدن هديه مرد جوان از كوره در رفت صدايش را بلند كرد وبا عصبانيت گفت : با اين همه پولي كه داري فقط يك انجيل به من مي دهي ؟ ومانند گردبادي خشمگين خانه را ترك گفت وانجيل مقدس را در آنجا باقي گذاشت . سالهاي بسياري گذشت ومردجوان موفقيت هاي بسياري در راه تجارت كسب كرد .

در همين سالها تلگرامي با اين مضنون دريافت كرد كه پدرش درگذشته وهمه دارايي خود را به او واگذار كرده است واو بايد هرچه زودتر به خانه پدري رفته وبه امور رسيدگي كند . اوپدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصيلي نديده بود . وقتي به خانه پدري رسيد ناگهان غم وپشيماني بردلش نشست . به بررسي اوراق بهادار پدر پرداخت ودر ميان آنها انجيلي را كه هنوز به همان نويي همان طور كه او آن را سالها پيش باقي گذاشته بود پيدا كرد در حالي كه قطرات اشك به روي گونه هايش سرازير شده بود كتاب مقدس را باز كرد وبه ورق زدن پرداخت در حالي كه مشغول خواندن آيه هاي آن بود ناگهان يك سوييچ اتومبيل كه در پاكتي در پشت آن قرار داشت به زمين افتاد روي آن  نام طرف معامله نوشته شده بود واين نام مالك اتومبيل اسپورت مورد علاقه او بود همچنين روي ان تاريخ روز فارغ التحصيلي او و اين لغات درج شده بود به طور كامل پرداخت گرديد

 

خدا را بد آيد كه مردم در خواهش از يكديگر اصرار ورزند، ولى اصرار را در سؤال از خودش دوست دارد، همانا خداوند ـ كه يادش بزرگ است ـ دوست دارد كه از او سؤال شود و آنچه نزد اوست طلب گ ردد 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط کاملـیا  | 

 

 

 

با تو   نـــگاهــــــي تــــا ژرفــــــــــــا ،   بي تو   نگاهــي تا دم مــــــرگ

 

با تو   نفس هايي تا عمـــــــق گرما ،   بي تو   آهــــــي ســـــــــــوزان

 

با تو   شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــبنم ،   بي تو   اشــــــــــــــــــــــــــــك

 

با تو   لباني بسته زير بوسه اي نرم ،   بي تو   لبانـــي لــــرزان از غــم

 

با تو   پـــــــــــناه دســــتاني ســـرد ،   بي تو   تنـــها ســــرد ســــــرد

 

با تو   صداي چكاوكي ســـــر خوش ،   بي تو   ناقـــــوس بلنــــد مــرگ

 

با تو   قطــــــــره قطـــــره بــــــــاران ،   بي تو   آبي سخت و بي امــان

 

با تو   تــــــا اوج آســــمان آبــــــــي ،    بي تو   در تنگ قفــــس تاريــك

 

با تو   طلـــــوع صبـــــح يك زنــدگي ،    بي تو   غــــــروب آن زنـــدگــي

 

با تو   امـــــــيد تا اوج بي نهايـــــت ،    بي تو   دريـــــغ از لحــــظه بعـد

 

با تو   فــــــــروغ فـــــــــــــرداهــــــا ،    بي تو   تاريكي و ســــياهي ها

 

با تو   تپش و فــــــرود و فـــــــــــراز ،    بي تو   سكون و يك خــط صــاف

 

با تو   بــــــــــودن و بــــــــــــــودنها ،     بي تو   نبـــــــــــود بــودنـــــــها

 

با تو   تا انتــــــــــــــــــــــــــــــــــها ،     بي تو   هــرگــــــــــــــــــــــــــز

 

                                                                                  
                            
 
 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط کاملـیا  | 

 

 

اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي

بوته اي در دامنه اي باش

ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد

اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش

 

اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش

و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش

ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!

 

همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود

در اين دنيا براي همه ما كاري هست

كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر

و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست

 

اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند

هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط کاملـیا  | 

 

 

 

پوپکم ! 

     پوپک شیرین سخنم !

             این همه فارغ  از این شاخه به آن شاخه مپر ،

                       این همه قصه ی شوم از کس و ناکس مشنو ،

                                   غـــافــل از دام هـــوس

                                           این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین .

 

پوپکم ، پوپک شیرین سخنم !

         تویی آن شبنم لغزنده ی گلبرگ امید ،

               من از آن دارم بیم ،

                    کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند ،

                         اندرین دشت مخوف ،

                               که تو ازادی اش ای پوپک من می خوانی

 

زیر هر بوته ی گل ،

       لب هر جویه ی آب ،

             پشت آن کهنه فسونگر دیوار ،

                       که کمین کرده تو را زیر درختان کهن ،

                                  پوپکم ! دامی هست ،

                                       گرگ خونخواره ی بد کاره ی بد نامی هست .

 

سال ها پیش ، دل من که به عشق ایمان داشت ،

      تا که آن نغمه ی جان بخش تو از دور شنید ،

           اندر این مزرع آفت زده ی شوم حیات ،

                شاخ امیدی کاشت .

                    چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی .

                         بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من ،

                               که تو کی می خوانی .

 

پوپگم یادت هست ؟

      در دل آن شب افسانه یی مهتابی ،

           که بر آن شاخه پریدی ،

               لحظه یی چند نشستی ،

                   نغمه یی چند سرودی ،

                        گفتم این دشت سیه خوابگه غولان است ،

                            همه رنگ است و ریا ،

                                  همه افسون و فریب .

 

صید هم چون تویی ای پوپک خوش پروازم ،

     مرغ خوش خوان و خوش آوازم ،

         به خدا آسان است .

              این همه برق که روشنگر این صحرا است ،

                  پرتو مهری نیست ،

                       آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست ،

                           همه گرگ و همه دیو ،

                                در کمین تو و زیبایی تو ،

                                      پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو .

 

مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری ،

        همه دیواند کمین کرده نبینند تو را ،

              دور از دست وفا پنهان از دیده ی عشق ،

                      نفریب اند تو را .

 

 

 

                                                دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط کاملـیا  | 

 

نامی مقدس را یدک کشیدم، در حالیکه ترس در بند بند وجودم رسوخ کرده بود.

مرا ببخش که نام آسمانیت را با پاهایی فرو رفته در خاک پاسخ گفتم.

تنها نظاره‌گری شدم در کنار دریایی که وحشت رسیدن حتی قطره‌ایی از آن به انگشت‌هایم، مرا به لرز وا می‌دارد.

و ترا تنها تصویری ساختم ملکه ذهنم، کوچک دلی که در گیرودارها  تنها به فرار می‌اندیشد و بن بست فرارش جایی جز ذهن و اندیشه نیست.

و من در آنجا با تو نرد عشق می‌بازم. در سرابی خود را غرق می‌سازم.

و فارغ از اشک‌ها، منیت را لباس قهرمانی می‌پوشانم.

در انتظار لحظه‌ایی برای بودن، به مسلخ گاه روزها و هفته‌ها می‌روم

تا

تا روزی در این قربانگاه گردن بر زمین بگذارم.

آیا روزی خواهد آمد که رویا حقیقی آشکار گردد و در دریای دنیایم غرق گردم.؟

آیا انتهای خوشبختی آنجاست.؟

همه می‌دانند

همه می‌دانند

که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس

باغ را دیدیم.

و از آن شاخ بازیگر دور دست

سیب را چیدیم

همه می‌ترسند

همه می‌ترسند

اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم ...

+ نوشته شده در  ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط کاملـیا  |